تبليغاتX
بن بست ابهام


پیرزن و دختر
شنبه دوم خرداد 1388

فاصله دخترک تا پیرزن یک نفر بود، روی نیمکت چوبی رو بروی یک آبنمای سنگی.
پیرزن از دختر پرسید: غمگینی؟
نه.
مطمئنی؟
نه.
چرا گریه میکنی؟
دوستانم منو دوست ندارن.
چرا؟
چون قشنگ نیستم.
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه.
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
راست میگی؟
از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد، پیرزن را بوسید و به طرف دوستانش دوید...شاد شاد.
چند دقیقه  بعد پیرزن اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت


لينک | داستان |