بخش دوم:لیلی تشنه تر شد
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384
لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم. مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن...تو بی بهانه عاشقی...تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد.ساده...بی تاب...بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم...بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من...مرگ مجنون...پایان زندگی ام را عوض میکنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است...اشک دریاست...دریا تشنگی است و من تشنگی ام...تشنگی و آب.پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.
