دل دریایی و چشمان تر
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
پیرزن و دختر
شنبه دوم خرداد 1388
شنبه دوم خرداد 1388
فاصله دخترک تا پیرزن یک نفر بود، روی نیمکت چوبی رو بروی یک آبنمای سنگی.
پیرزن از دختر پرسید: غمگینی؟
نه.
مطمئنی؟
نه.
چرا گریه میکنی؟
دوستانم منو دوست ندارن.
چرا؟
چون قشنگ نیستم.
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه.
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
راست میگی؟
از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد، پیرزن را بوسید و به طرف دوستانش دوید...شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرزن اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
پیرزن از دختر پرسید: غمگینی؟
نه.
مطمئنی؟
نه.
چرا گریه میکنی؟
دوستانم منو دوست ندارن.
چرا؟
چون قشنگ نیستم.
قبلا اینو به تو گفتن؟
نه.
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
راست میگی؟
از ته قلبم آره.
دخترک بلند شد، پیرزن را بوسید و به طرف دوستانش دوید...شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرزن اشک هایش را پاک کرد، کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
