پیرزن و پیرمرد
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
یک:
پیرزن همیشه روی سکوی کنار بانک می شینه و از رهگذران کمک میخواد، یه بار خواستم کمکش کنم اما...داشتم از بانک می اومدم بیرون که دیدم پیرزن داره یکی یکی پله های بانک رو بالا میاد تا...
پیرزن همیشه روی سکوی کنار بانک می شینه و از رهگذران کمک میخواد، یه بار خواستم کمکش کنم اما...داشتم از بانک می اومدم بیرون که دیدم پیرزن داره یکی یکی پله های بانک رو بالا میاد تا...
دو:
پیرمرد همیشه یه گوشه ای می نشست و گدایی میکرد...چند روزی خبری ازش نشد تا اینکه جسد متلاشی شده اش رو گوشه خرابه ای پیدا کردن به همراه چند گونی پر از پول...
دعا
دوشنبه ششم آبان 1387
دوشنبه ششم آبان 1387
دلم برای باران
برای خیس شدن شیشه عینک!
و برای چتر سیاه تنگ شده بود
برای خیس شدن شیشه عینک!
و برای چتر سیاه تنگ شده بود
چه زود دعا مستجاب شد
پاورقی:
یک سالِ که قیصر رفته
