تبليغاتX
بن بست ابهام


وقت
شنبه بیست و پنجم آبان 1387

ساعتم به وقت دی روز زنگ می زند...

لينک | یادداشت


پیرزن و پیرمرد
شنبه بیست و پنجم آبان 1387

یک:
پیرزن همیشه  روی سکوی کنار بانک می شینه و از رهگذران کمک میخواد، یه بار خواستم کمکش کنم اما...داشتم از بانک می اومدم بیرون که دیدم پیرزن داره یکی یکی پله های بانک رو بالا میاد تا...

دو:
پیرمرد همیشه یه گوشه ای می نشست و گدایی میکرد...چند روزی خبری ازش نشد تا اینکه جسد متلاشی شده اش رو گوشه خرابه ای پیدا کردن به همراه چند گونی پر از پول...

 


لينک | یادداشت |


هایکو
سه شنبه چهاردهم آبان 1387

کلاغ

غار غار كلاغان
بركه پر آب
و عكس ناروني در آن

                    خودم


لينک | شعر |


باقي عمر
یکشنبه دوازدهم آبان 1387

امروز اولین روز باقی عمر شماست...چه حسی دارید؟

لينک | یادداشت |


دعا
دوشنبه ششم آبان 1387

دلم برای باران
برای خیس شدن شیشه عینک!
و برای چتر سیاه تنگ شده بود

چه زود دعا مستجاب شد

پاورقی:
یک سالِ که قیصر رفته


لينک | یادداشت


فردا 87.8.7 است
دوشنبه ششم آبان 1387

هشت ماه از سال گذشته بود تاریخ هفتم رو نشون می داد
 مادرم میگه اذون ظهر رو که گفتن تو با گریه هات پا به این دنیا گذاشتی...

 فردا 7 / 8 / 87 است


لينک | شخصی |