نخ و شمع
شنبه بیستم بهمن 1386
شنبه بیستم بهمن 1386
نخه داخل شمع از شمع پرسيد چرا وقتي من مي سوزم تو آب مي شوي؟شمع جواب داد مگه ميشه كسي كه تو فلبمه بسوزه و من اشك نريزم.
این sms حالم رو عوض کرد
پدر بزرگ
جمعه دوازدهم بهمن 1386
جمعه دوازدهم بهمن 1386
از دو سال پيش تنها شده بود، با اينكه هميشه دور و برش پر از آدم بود اما هيچكس همدمش نمي شد. خواستم عاشورا، تاسوعا برم ديدنش اما نشد...از چند روز قبلش حالش بد شده بود...اما نمي دونم چرا قسمت نشد برم، سه شنبه شب كه از پادگان اومدم خونه ديدم همه يه جوري من رو نگاه مي كنن...برادرم گفت خبر داري؟ گفتم از چي! گفت...گفت آقا فوت كرد...همونجور با لباسام ولو شدم زمين.
پدربزرگم دو سال بعد از فوت مادر بزرگم...سه شنبه گذشته رفت پيش همدمش.