سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
سه شنبه هجدهم دی 1386
تلويزيون رو كه روشن مي كني مي بيني هر چند دقيقه يكبار يكي از شبكه ها داره تبليغ پخش مي كنه...ميري تو خيابون مي بيني رو زمين پر از تراكت هاي تبلغاتي هست...روي ديوارها تبليغات كلاس هاي كنكور هست...رو بدنه اتوبوس ها انواع تبليغات گوشي و اپراتور تلفن همراه هست...توي اتوبان ها پر از بيلبوردهاي تبليغاتي هست...و الا آخر همه جاي شهر پر از تبليغات هست.
جايي خوندم ميخوان در راستاي درآمدزايي بيشتر رانندگان تاكسي! رو بدنه خودروهاشون هم تبليغات انجام بدن. دور از ذهن هم نمي بينم كه در آينده شركت هاي تبليغاتي لباس افراد کوچه و خیابون رو هم براي تبليغات اجاره كنن...
پ.ن در تاریخ ۲۰/۱۰/۸۶ ساعت ۱۸: ۱۸: در مورد قالب بگم دنبال یکی میگردم که یه قالب تک برام طراحی کنه...اگه سراغ دارید پیام بزارید
سه شنبه هجدهم دی 1386
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم راه و منتظر. هزار سال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست. خدا از پس هزار سال لیلی را می نگرست. چراغانی دلش را. چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرو. مجنون خرف خدا را گوش می گرفت. خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت لود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه, هزاران برگ, ستبر و تنومند. سایه اش خنکی زمین شد, مردم خنکی اش را فهمیدند, مردم زیر سایه درهت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند. هدا درخت ریشه دار را آب می ذهذ. مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید. زیرا مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.
چهارشنبه دوازدهم دی 1386