قفل و کلید
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

زندگی هر انسانی پر از قفله و کلیدش هم دست خودمونه...فقط باید بدونیم کلید هر قفلی کدومه
امروز...قیصر
چهارشنبه نهم آبان 1386
چهارشنبه نهم آبان 1386
امروز صبح رفته بودم خانه شاعران ایران برای مراسم تشییع جنازه قیصر امین پور...عجیب جمعیتی اون موقع روز اومده بودند...مراسم قسمتهای مختلفی داشت که آوازهای افتخاری و سراج غوغا کرد...اگه بتونم و وقت کنم قسمتهایی از این مراسم رو که ضبط کرده بودم براتون تو وبلاگ میزارم...خلاصه اینکه روحش شاد....حیف شد که به این زودی ها از بین ما بره.
رو یکی از دیوارهای خانه شاعران یک پوستر دیدم که بد جوری من و تو فکر برد, سلمان هراتی و سید حسن حسنی و قیصر امین پور با هم سه نفری عکس انداخته بودم...الان هیچ کدومشون در بین ما نیستن...حیف
جمعه هم از ساعت ۴ تا ۶ اگه اشتباه نکنم تو مسجد حضرت جواد میدون هفت تیر هم مراسمی برای وی برگزار میکنن...گفتم اگه خواستید برید. من به احتمال زیاد میرم.
رو یکی از دیوارهای خانه شاعران یک پوستر دیدم که بد جوری من و تو فکر برد, سلمان هراتی و سید حسن حسنی و قیصر امین پور با هم سه نفری عکس انداخته بودم...الان هیچ کدومشون در بین ما نیستن...حیف
جمعه هم از ساعت ۴ تا ۶ اگه اشتباه نکنم تو مسجد حضرت جواد میدون هفت تیر هم مراسمی برای وی برگزار میکنن...گفتم اگه خواستید برید. من به احتمال زیاد میرم.
پرواز روح
سه شنبه هشتم آبان 1386
سه شنبه هشتم آبان 1386

دیروز بود که کتاب جدیدش رو خریدم...با اینکه از نزدیک ندیده بودمش ولی باهاش خیلی خاطره داشتم...صبح که از خواب پا شدم یک راست رفتم پای تلویزون... یهو یه خبری شنیدم که روح رو از بدنم جدا کرد...شاعر آیینه ها شاعری که دستور زبانی به نام عشق رو سروده بود قیصر امین پور پر کشید و رفت
موجیم و وصل ما, از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است, رفتن رسیدن است
مرتبط:
«قيصر امينپور» شاعر انقلاب درگذشت
شعر «زرويي نصرآباد» در رثاي «قيصر امينپور»
تولد
یکشنبه ششم آبان 1386
یکشنبه ششم آبان 1386
ساعت ۳ نیمه شب بود که مرد با صدای زنگ تلفن از خواب پرید...خیلی خسته بود دو روزی میشد که نخوابیده بود...باید گزارش کارش رو هر چه زودتر تحویل میداد...کارش خیلی مهم بود به همین خاطر چند سالی می شد که با همه قطع رابطه کرده بود. با اکراه گوشی رو برداشت و گفت الو...ناگهان جا خورد انتظار شنیدن صدای مادرش رو نداشت, پس با عصبانیت گفت چرا الان این موقع شب تلفن زده.
مادرش هم با آرامش گفت تو یادت نیست اما 25 سال قبل تو من و تو این ساعت از خواب بیدار کردی ولی من و پدرت خوشحال شدیم...تولدت مبارک
مادرش هم با آرامش گفت تو یادت نیست اما 25 سال قبل تو من و تو این ساعت از خواب بیدار کردی ولی من و پدرت خوشحال شدیم...تولدت مبارک
پ.ن:دیروز هم تولد من بود ( امروز ۸/۸/۸۶ )
