جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
۱.دیروز شبکه سه فینال جام حذفی ایتالیا بین تیمهای روم و اینتر رو پخش میکرد...در صحنه ای از این بازی دروازه بان تیم روم از ناحیه شکم آسیب دید...پزشکهای تیم اومدن تا به شکم دروازه بان اسپری بیحسی بزنن...ولی شبکه سه این صحنه رو سانسور کرد.
۲.چند وقت پیش جلال ذوالفنون مهمان برنامه مردم ایران سلام بود...در قسمتی از برنامه ازش درخواست کردن تا سه تارنوازی کنه, اونم شروع کرد به نوازندگی اما طبق معمول ما فقط صدای ساز رو از پشت یه دسته گل بزرگ میشنیدیم.
۳.یکی دو هفته پیش هانیه توسلی بازیگر سینما مهمان برنامه شب شیشه ای بود... به تشخیص عوامل برنامه تصویر هانیه توسلی رو از دور و مات نشون میدادن, چون لباسش مورد دار بود.
در روزگاری که همه به ماهواره و اینترنت و هزاران وسیله ارتباطی دیگه دسترسی دارن، این کارها جز توهین به شعور بیننده هیچ معنی دیگهای نمیده
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
چند روز پیش یه دختر رو درست چند بار توی چند جای مختلف دیدم...ولی فقط یه کم قد و هیکلش فرق میکرد و رنگ مانتوش تیره تر بود، ولی مدل موهاش و آرایش صورتش و مدل شلوارش یکی بود
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386
میخونی...
مینویسی...
میخونم...
نظر میدم...
نظر میدی...
...این بود زندگی
اسم خاصی نداره, شاید شعر, شاید هزیون...به هر حال یهو به ذهنم رسید
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
كلماتيست كه كنار هم كاشته ام
كوتاه و بلند
كه گاه وزن دارند
گاه بي وزنند
...
ارث من همين است...
هر كه خواست بگويد به نامش كنم
خودم
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
شنبه یکم اردیبهشت 1386
من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمدهام. درست سر ساعت12. مادرم صدای اذان را می شنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خوردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم. هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریخته گری و لحیم کاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میشد یاد گرفت...
تولد 15 مهر 1307، فوت 1 اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس، دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال،کاشان
*برگرفته شده از کتاب "هنوز در سفرم"