خداوند
شنبه بیست و سوم دی 1385
شنبه بیست و سوم دی 1385
...خداوند براي هر كس همون قدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره. اين يك رابطه دو طرفه است. خداوندِ بعضي ها نميتونه حتي يه شغل ساده براي مومن ش دست و پا كنه يا زكام ساده اي رو بهبود بده چون مومنِ به چنين خداوندي توقع ش از خداوندش از اين مقدار بيش تر نيست. خداوندِ آن شباني كه با موسي مجادله مي كرد البته با خداوندِ موسي و ابراهيم همسنگ نيست و خداوند ابراهيمي كه از شدت ايمان در آتش ميره يا تيغ بر گلوي فرزندش مي كِشَد البته كه از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوي تره اما حتي چنين خداوندي هم در برابر خداوند علي (ع) به طرز غريبي كوچيكه...
روي ماه خدا ببوس نوشته مصطفی مستور صفحه 88
روي ماه خدا ببوس نوشته مصطفی مستور صفحه 88
برف
جمعه پانزدهم دی 1385
جمعه پانزدهم دی 1385
» اين چند روزه خيلي شانس آوردم كه دست و پاهام نشكسته چون عين آمار هر چند ساعت يك بار ميخوردم زمين اونم در انزار عمومي، زمين كه زمين نيست، ميشه روش سرسره بازي كرد...ولی خودمونیم عجب برفی اومد...
» رو شيشه صندلي پشت راننده تو اتوبوسهاي شركت واحد يه عكسي زدن كه اين صندلي مخصوص افراد معلوله، اما من هرچي فكر كردم نتونستم بفهمم اين فرد معلول چجوري ميخواد خودش رو برسونه به اون صندلي...
» درباره قالب هم بايد بگم، تغيير كرده !!! يه تشكر هم دارم از وارطان بخاطر لطفش...
» رو شيشه صندلي پشت راننده تو اتوبوسهاي شركت واحد يه عكسي زدن كه اين صندلي مخصوص افراد معلوله، اما من هرچي فكر كردم نتونستم بفهمم اين فرد معلول چجوري ميخواد خودش رو برسونه به اون صندلي...
» درباره قالب هم بايد بگم، تغيير كرده !!! يه تشكر هم دارم از وارطان بخاطر لطفش...
لیلی رفتن است
شنبه نهم دی 1385
شنبه نهم دی 1385
خدا گفت: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من.
ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك.
خداگفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد.
ساير:
ليلي، خودش را به آتش كشيد / ليلي، تشنه تر شد / ليلي، زير درخت انار / ليلي، نام تمام دختران زمين است / شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملك.
خداگفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد.
ساير:
ليلي، خودش را به آتش كشيد / ليلي، تشنه تر شد / ليلي، زير درخت انار / ليلي، نام تمام دختران زمين است / شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
بم
سه شنبه پنجم دی 1385
سه شنبه پنجم دی 1385
ساعت 5 و 28 دقيقه و 59 ثانيه روز جمعه 5 دي ماه سال 1382، بم ناگهان لرزيد...
بمي بود و شبي بود و تبي بود
به جاي خنده آهي بر لبي بود
كوير آن شب به خواب ناز مي رفت
دلش اما پي پرواز مي رفت
گهي بيدار مي شد، گاه مي خفت
بگوشش مادر غم قصه مي گفت
زمستان بود و سرماي شب و دي
كه مي غريد ديو مرگ پس كي
موذن تا اذان صبح سر داد
سراپاي زمين در خارش افتاد
تو گفتي ناگهان از خواب بر جست
كه مي افتاد و بر مي خواست چون مست
به يكدم شهر بم را زير و رو كرد
نماز صبح را با خون وضو كرد
نمازي كز سر مستي زمين خواند
خدا او را چو ابليس از برش راند
نمي ديدم زمين را اين قدر پست
دهن وا كرد و چشم خويش را بست
چو يك رقاصه اي دامن دريده
به پيچ و تاب مي شد تا سپيده
به رقص از آن نواي بي نوايي
بدين شوخ چشمي؟ بي حيايي؟
نمي دانم كه با ساز كه رقصيد
كه آوازش به گوش خلق پيچيد!
مگر بسطامي آن شب زير و رو خواند
كه بم زير و از خواندن فرو ماند؟
چو بم آواز او را زير افكند
جدا گرديد چون ني بندش از بند
عروس مرگ شد با او هم آغوش
چو آواز ايرج گشت خاموش؟
بخشهايي از مثنوي كوچك!؟ رقص زمين سروده عباس اسلامي (شرار)
بمي بود و شبي بود و تبي بود
به جاي خنده آهي بر لبي بود
كوير آن شب به خواب ناز مي رفت
دلش اما پي پرواز مي رفت
گهي بيدار مي شد، گاه مي خفت
بگوشش مادر غم قصه مي گفت
زمستان بود و سرماي شب و دي
كه مي غريد ديو مرگ پس كي
موذن تا اذان صبح سر داد
سراپاي زمين در خارش افتاد
تو گفتي ناگهان از خواب بر جست
كه مي افتاد و بر مي خواست چون مست
به يكدم شهر بم را زير و رو كرد
نماز صبح را با خون وضو كرد
نمازي كز سر مستي زمين خواند
خدا او را چو ابليس از برش راند
نمي ديدم زمين را اين قدر پست
دهن وا كرد و چشم خويش را بست
چو يك رقاصه اي دامن دريده
به پيچ و تاب مي شد تا سپيده
به رقص از آن نواي بي نوايي
بدين شوخ چشمي؟ بي حيايي؟
نمي دانم كه با ساز كه رقصيد
كه آوازش به گوش خلق پيچيد!
مگر بسطامي آن شب زير و رو خواند
كه بم زير و از خواندن فرو ماند؟
چو بم آواز او را زير افكند
جدا گرديد چون ني بندش از بند
عروس مرگ شد با او هم آغوش
چو آواز ايرج گشت خاموش؟
بخشهايي از مثنوي كوچك!؟ رقص زمين سروده عباس اسلامي (شرار)
