یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
از راه نوشتن.
واقعا، شما نويسنده هستيد؟
نه، به پدرم نامه مينويسم برايم پول بفرستد
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
در اضطراب زندگي شهري
جز با كارت عكس دار شناسايي
هرگز دري گشوده نشد بر من
هرگز كسي به يمن ورود دلم نگفت:
آقا خوش آمدي
امروز معناي من يك كارت بي تحرك بي روح است
بر آن نشان نامي و عكسي كه اين منم
در كارت عكس دار شناسايي
فرصت براي زندگي دل نيست
يادش بخير، در سالهاي زندگي روستايي ام
هرگز ميان مزرعه و من دري نبود
هرگز براي ديدن روييدن گياه
يك كارت عكس دار شناسايي در جيب من نبود
هرگز به آستانه دروازه بهار
چشمي نگاهبان ورود دلم نبود
بي جستجوي جامه و جيبم از مرزهاي گندم و جاليز
هر روز مي گذشتم و مي رفتم
مرزي اگر كه بود
دستان كرت بود گشوده بروي آب
تا آب را به شوق در آغوش بفشرد
مرزي اگر كه بود بالاي بي قرار سپيدار سبز بود
چشم انتظار حاصل پيوند خاك و آب
يعني كه شعر ناب
يك روز از اضطراب شهر
يك مرد كارت دار
يك مرد بي تحرك بي روح
آمد به روستاي روشن ما و خطابه خواند
از لابلاي حرف غريبش تنها ديدم هجوم فوج ملخها را
ديگر در انتظار عطش ناك كرت ها
هرگز سلام آب نجوشيد
ديگر درخت هم از جنس سبز، جامه نپوشيد
در انحدام دهكده ما ديدم
كه رد پاي يك مرد كارت دار
يك مرد بي تحرك بي روح، بر جاي مانده بود
سي سال پيش در پي او رفتم
تا انتقام مرگ دهكده ام را
از شهر پر فريب بگيرم
امروز يك كارت بي تحرك بي روح
آيينه دار اين دل افسرده است
حتي اين كارت بي تحرك بي روح
بوي نجيب رويش گندم را در ذهن من به خاك سپرده است
محمد رضا عبدالملکیان
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
فعلا...
دوشنبه ششم آذر 1385
ادامه مطلب