عیدتون مبارک
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
بهار بهار پرنده گفت يا گل گفت ؟
خواب بوديم و
هيچكي صدايي نشنفت !
بهار بهار صدا همون صدا بود
صداي شاخه هاي و ريشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنايي
صدات مياد اما خودت كجايي ؟
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد و آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه هابود
خواب و خيال همه بچه ها بود
يادش بخير بچه گيا چه خوب بود
حيف كه هنوز صب نشده غروب بود
آخ كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفا رو نقطه چين كرد
خنده به دل مردگي زمين كرد
چقدر دلم فصل بهار و دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي تازه آشنا كرد
يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالي
با يه بغل شكوفه خيالي
بهار بهار گلخونه هاي بي گل
خاطره هاي مونده اون ور پل
بهار بهار يه غصه هميشه
منظره هاي مات پشت شيشه
بهار بهار حرفي براي گفتن
تو فصل بي حوصلگي شكفتن
بهار بهار پرنده گفت يا گل گفت
ما شنيديم هر كسي خوابه نشنفت
خواب بوديم و
هيچكي صدايي نشنفت !
بهار بهار صدا همون صدا بود
صداي شاخه هاي و ريشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنايي
صدات مياد اما خودت كجايي ؟
وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد و آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه هابود
خواب و خيال همه بچه ها بود
يادش بخير بچه گيا چه خوب بود
حيف كه هنوز صب نشده غروب بود
آخ كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفا رو نقطه چين كرد
خنده به دل مردگي زمين كرد
چقدر دلم فصل بهار و دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي تازه آشنا كرد
يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود
بهار اومد اما با دست خالي
با يه بغل شكوفه خيالي
بهار بهار گلخونه هاي بي گل
خاطره هاي مونده اون ور پل
بهار بهار يه غصه هميشه
منظره هاي مات پشت شيشه
بهار بهار حرفي براي گفتن
تو فصل بي حوصلگي شكفتن
بهار بهار پرنده گفت يا گل گفت
ما شنيديم هر كسي خوابه نشنفت
/ محمد علی بهمنی /
نقشه های شکست خورده
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
آن روز صبح يك دسته صورت حساب تازه رسيده بود. نامه شركت بيمه از لغو قراردادهايشان خبر مي داد.
زن آه كشيد و با نگراني از جا بر خاست تا شوهرش را در جريان بگذارد. آشپزخانه بوي گاز مي داد. روي ميز كار شوهرش نامه اي پيدا كرد. "...پول بيمه عمر من براي زندگي تو و بچه ها كافي خواهد بود..."
زن آه كشيد و با نگراني از جا بر خاست تا شوهرش را در جريان بگذارد. آشپزخانه بوي گاز مي داد. روي ميز كار شوهرش نامه اي پيدا كرد. "...پول بيمه عمر من براي زندگي تو و بچه ها كافي خواهد بود..."
زد به چاک
جمعه دوازدهم اسفند 1384
جمعه دوازدهم اسفند 1384
هميشه مي شنيدم كه ماموران نيروي انتظامي براي اينكه زودتر قبض هاي جريمشون تموم بشه خودشون همين جوري اون قبض ها رو پر ميكنن تا بتونن يه چيزي تو مايه هاي تشويقي بگيرن اما هيچ وقت باور نميكردم...تا اينكه امروز صبح خودم با چشمهاي خودم اين صحنه رو ديدم...طرف راحت تو الگانس لم داده بود و هي قبض مي نوشت پاره ميكرد هي مي نوشت پاره ميكرد و مي ريخت توي جوب كنار ماشين و تا ديد كه من دارم نگاش ميكنم گاز ماشين رو گرفت و زد به چاك