آینه
یکشنبه سی ام بهمن 1384
یکشنبه سی ام بهمن 1384
هر لحظه با هم بوديم ، چشني بود ، عيد تجلي و در جهان من و تو تنها.
همچون طوفاني سر مست فرود آمدي بي حساب پله ها و مرا ميان ياسهاي نم ناك به قلمرو خويش فرا خواندي ، آن سو ، آن سوي آينه...
تاركوفسكي
همچون طوفاني سر مست فرود آمدي بي حساب پله ها و مرا ميان ياسهاي نم ناك به قلمرو خويش فرا خواندي ، آن سو ، آن سوي آينه...
تاركوفسكي
روزمرگی
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384
سلام
» از کسانی که فوت مادر بزرگم رو به من تسلیت گفتن بسیار ممنونم...
.
.
.
» آدم گاهي هوس ميكنه از اين قالب تنش! كه گاهي تكراري ميشه و اين روزمرگي ها كه گاهي دچارش ميشه بيرون بياد و صبح زود بزنه بره كوه و تا وقتي كه به قله ميرسه يه دم آواز بخونه و طلوع خورشيد رو از بالاي قله كوه ببينه...من كه بدجوري هوس كردم...شما چطور
» از کسانی که فوت مادر بزرگم رو به من تسلیت گفتن بسیار ممنونم...
.
.
.
» آدم گاهي هوس ميكنه از اين قالب تنش! كه گاهي تكراري ميشه و اين روزمرگي ها كه گاهي دچارش ميشه بيرون بياد و صبح زود بزنه بره كوه و تا وقتي كه به قله ميرسه يه دم آواز بخونه و طلوع خورشيد رو از بالاي قله كوه ببينه...من كه بدجوري هوس كردم...شما چطور
مادر بزرگ
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
شنبه بیست و دوم بهمن 1384
نوشتن سخته اما مينويسم...مادر بزرگم كسي همه نوه هاش بهش ميگفتن آباجي در شب تاسوعا چشم هاشو بست و ديگه باز نكرد...چشم هاشو باز نكرد تا بره پيش پسر شهيدش كه درست 21 سال پيش شهيد شده بود درست در 18 بهمن...روحش شاد
حکمت خدا : شب قبل فوت مادر بزرگم يكي از افراد فاميل خواب دايي شهيدم رو ميبينه...ميبينه كه با دسته گلي بسيار زيبا كه نمونه زمينيش رو تا حالا نديده به خونه مادر بزرگم مياد و بهش ميگه مادر اومدم به استقبالت...و شب بعد مياد به استقبالش و او رو میبره پیش خودش
حکمت خدا : شب قبل فوت مادر بزرگم يكي از افراد فاميل خواب دايي شهيدم رو ميبينه...ميبينه كه با دسته گلي بسيار زيبا كه نمونه زمينيش رو تا حالا نديده به خونه مادر بزرگم مياد و بهش ميگه مادر اومدم به استقبالت...و شب بعد مياد به استقبالش و او رو میبره پیش خودش
حسین (ع)
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
دوشنبه هفدهم بهمن 1384
» شما هم مثل من اين نقاشيهاي بزرگ رو كه به داربست ميبندن و سر كوچه ها يا جلوي هيئت ها تو ماه محرم به عنوان تصاوير حضرت عباس (ع) يا امام حسين (ع) نصب ميكنن را ديديد...در مورد اينكه اين تمثال ها چقدر حقيقي هست و چقدر خيالي اختلاف نظر وجود داره. من به اين مسئله كاري ندارم...ولي بايد در زيبا كشيدن اين تصاوير دقت زيادي بشه خداييش بعضي از نقاشي ها انقدر بد كشيده ميشه كه آدم شك ميكنه كه اين نقاشي مربوط به كدوم امام هست...
» يعني اين مداح كه داره براي امام حسين (ع) مداحي ميكنه عقلش نميرسه كه انقدر اسم حسين رو پشت سر هم تكرار نكنه تا بجاي اسم حسين ما فقط سن سن سن رو نشنويم...جو گير شدن هم حدي داره
» يعني اين مداح كه داره براي امام حسين (ع) مداحي ميكنه عقلش نميرسه كه انقدر اسم حسين رو پشت سر هم تكرار نكنه تا بجاي اسم حسين ما فقط سن سن سن رو نشنويم...جو گير شدن هم حدي داره
آدمای آهنی
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384
زارین براتون نوحه بخونم محرمه
بعضی وقتا فرصت عاشقیا خیلی کمه
بعضی وقتا آدما رو توی آتیش میزارن
اگه شعله ور نشن از تو آتیش در میارن
میشه تو معرکه باشی بی خبر بیرون بیای
پا توی آتیش بزاری هیزم تر بیرون بیای
آدمای با صفا بیاین بریم سینه زنی
از ته دنیا رسیدن آدمای آهنی
اونایی که حرمت عطر گل یاس و ندارن
پیچ و مهره هاشون وا کنی احساس ندارن
نمیدونن زیر گنبد بوی آسمون میاد
وقتی گل وا میشه از مناره ها اذون میاد
بذارین چیزی بگم که سنگا فریاد بزنن
اونایی که کربلا میخوان برن داد بزنن
گاهی پیش عباسه گاهی حسینیه این روزا
دل پاره پاره بین الحرمینه این روزا
بعضی وقتا فرصت عاشقیا خیلی کمه
بعضی وقتا آدما رو توی آتیش میزارن
اگه شعله ور نشن از تو آتیش در میارن
میشه تو معرکه باشی بی خبر بیرون بیای
پا توی آتیش بزاری هیزم تر بیرون بیای
آدمای با صفا بیاین بریم سینه زنی
از ته دنیا رسیدن آدمای آهنی
اونایی که حرمت عطر گل یاس و ندارن
پیچ و مهره هاشون وا کنی احساس ندارن
نمیدونن زیر گنبد بوی آسمون میاد
وقتی گل وا میشه از مناره ها اذون میاد
بذارین چیزی بگم که سنگا فریاد بزنن
اونایی که کربلا میخوان برن داد بزنن
گاهی پیش عباسه گاهی حسینیه این روزا
دل پاره پاره بین الحرمینه این روزا
محبوب من
جمعه هفتم بهمن 1384
جمعه هفتم بهمن 1384
محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حاليكه چهره تند و چشمان آمرانه اش كه هميشه حالتي مهاجم داشت معصوميتي حاكي از فداكاري و ايثار گرفته بود. گفت : دوست من تو را سوگند ميدهم كه نياز من به داشتن تو كه حيات من بدان بسته است تو را در بند من نيارد. اگر ميخواهي...برو...اگر ميخواهي بمان! آنچناني كه ميخواهي باش ! بر روي زمين در رهگذر تند بادهاي آوارگي تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست. اگر گفته بودي : بمان ! ميدانستم كه بايد بمانم...و اگر گفته بودي : برو ! ميدانستم كه بايد بروم. اما اكنون نميدانم كه چرا مانده ام...اگر بروم نميدانم كه چرا رفته ام. چگونه نينديشيده اي كه يك انسان يا بايد بماند يا برود ؟ و من اكنون در ميان اين دو نقيض...بيچاره ام. كسي كه عشق رهايش ميكند بودي ست كه نميداند چگونه بايد باشد؟ و چه دردي ست بالاتكليفي ميان وجود و عدم !جوهري كه هويت خويش را نيافته است جوهر رنج است...
دكتر علي شريعتي
دكتر علي شريعتي