دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم.خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم. مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است.بهانه سوختن...تو بی بهانه عاشقی...تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد.ساده...بی تاب...بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم...بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من...مرگ مجنون...پایان زندگی ام را عوض میکنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است...اشک دریاست...دریا تشنگی است و من تشنگی ام...تشنگی و آب.پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد.لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384
دلتنگیانه: خاتمی رفت و یکی دیگه جاش اومد...خاتمی اومد به همه لبخند زد...به همه احترام گذاشت...به همه...حالا همه میخوان مثل اون بشم اما کور کور خوندن!!!
یادانه: چخ زود گذشت پارسال روزا بود که شنیدیم حسین پناهی از بین ما رفت...همین روزا بود که من دلم بدجوری گرفت...تو خانواده همیشه میگن تو عین حسین پناهی هستی...شبی که من و نازی با هم مردیم
شنبه هشتم مرداد 1384
ليلي گفت: من
خدا شعله اي به او داد.ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج كن.زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا مي كرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي كرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد.آتش ماند.زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود.
سه شنبه چهارم مرداد 1384
بند اول از ای وای مادرم سروده شهریار. سعی میکنم بعدا کل بندهای این شعر بسیار زیبا رو بنویسم
مادر روزت مبارک...
