تبليغاتX
بن بست ابهام


همین
جمعه یازدهم دی 1388

پراگ، باران، كاپوچينو، پانتوميم. چند تا عکس. همين

لينک | یادداشت


قصه جدید آدم و حوا
دوشنبه هفتم دی 1388

از تمام پست هاي دنيايي اش استعفا داد، و شد همان آدم اولي...به حوا زنگ زد و او را به صرف خوردن سيب دعوت كرد...

لينک | داستان |


ابری شد دلم
چهارشنبه دوم دی 1388

اعتراف ميكنم گاهي وقتا در مورد آدم‌هايي كه از كنارشون تو كوچه و خيابون رد مي‌شم، دچار اشتباه مي‌شم. زن حجابش رو خوب رعايت نكرده بود، زير لب گفتم چرا حرمت اين ماه رو نگه نداشته. چند قدم جلوتر از چادري صداي نوجه مي اومد، ناگهان زن ايستاد و گفت " السلام و عليك يا ابا عبدالله "
بغضم گرفت، از خودم بدم اومد

لينک | شخصی |


رابطه
جمعه بیست و هفتم آذر 1388

...در هر رابطه اي يه سري نكته ها بايد رعايت بشه تا اون رابطه در راه درستش حركت كنه، رابطه دوستي هم از اين قاعده خارج نيست...

قسمتي از يك يادداشت. يك روزي مخاطب داشت اما الان نداره


لينک | یادداشت |


نقاش
جمعه بیستم آذر 1388

كنار شيشه‌هاي بخار گرفته، نـ ـقـ ـا ش مي‌شوم. اسم تو را مي‌كشم!

لينک | یادداشت |


دوست قدیمی
یکشنبه پانزدهم آذر 1388


اين آهنگ رو خيلي دوست دارم، سازدهنی قشنگ میزنه

دوست قديمي ،  بابك صفر نژاد

 


لينک | عمومی |


هوا شناسی
چهارشنبه یازدهم آذر 1388

هوا برفكيه، نه؟


لينک | یادداشت |


خیلی سخته
یکشنبه هشتم آذر 1388


خيلي سخته آدم از رفتن بنويسه، از سفر...مخصوصا سفري كه بازگشتي نداشته باشه و يكي از عزيزانت به اين سفر رفته باشه. باورش سخته كه ببيني دايي‌ت، كسي كه هميشه يه نصيحت برات داشت ديگه نيست. كسي كه مثل كوه بزرگ بود اما يه ضايعه مغزي يهو اون رو به سفر فرستاد...خيلي سخته.

پ.ن:
۱. از رضاي عزيز بخاطر دلگرميهاي هميشگي‌ش ممنونم
۲. جواب كامنت‌ها رو بزودي مي‌دم

 


لينک | شخصی |


دیوار کافه
چهارشنبه چهارم آذر 1388

یه کاغذ چسبانده بودن به دیوار کافه و روش نوشته بودن " كشيدن سيگار،ممنوع " ولي تا ارتفاعي از زمين مهی از دود سیگار تو هواي كافه بود...

لينک | یادداشت


نقطه قوت
شنبه سی ام آبان 1388

آدم وقتي سريال‌هاي ايراني رو مي‌بينه، به نقطه قوت سريال‌هايي مثل لاست و فرار از زندان پي مي‌بره

لينک | یادداشت |


دزدی از این نوع
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

از سر كنجكاوي اسم وبلاگم رو تو گوگل سرچ كردم، در نهايت تعحب به اینجا رسیدم

پ.ن:
اي كاش آستانه انتقاد ما آدم ها بالا بود و زود صورت مسئله را تغيير نمي داديم...آقاي امين كاظميان با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نميشه، پس لطف كن مسئله رو هر جور كه دوست داري تعريف نكن...من به شما تهمتي نزدم فقط خيلي محترمانه پرسيدم چرا اين كار رو كردي ولي شما، بگذريم...دوست عزيز اي كاش در انتخاب كلماتت دقت ميكردي.


لينک | یادداشت |


هر روز
سه شنبه نوزدهم آبان 1388

Daily we open our inbox & read messages sent by friends، but how many times Do we open Quran & read message sent by God?


لينک | تلنگر |


دلتنگی
جمعه پانزدهم آبان 1388

 پياده كه مي‌شود، در را كه مي‌بندد، بويش را كه باد از پنجره بيرون مي‌برد، تنها مي‌شوم، خيلي. كتابش را فراموش مي‌كند. مي‌گذارم فراموش كند. تو آينه نگاهش مي‌كنم. دور كه شد زنگ مي‌زنم برگردد. اسمش را مي‌گذارم بازي دلتنگي. كتاب را بر مي‌دارد. پياده مي‌شود. دست تكان مي‌دهيم. دور مي‌شود، انتهاي كوچه مي‌پيچد و ديگر نمي‌بينمش. زنگ مي‌زنم، مي‌گويد: « باز چه جا مانده ». مي‌گويم: « من هم ميخواستم همين را بپرسم، مطمئني چيزي جا نگذاشته‌اي؟» مي‌گويد: « هيچ چيز ». مي‌گويم: « خواستم مطمئن شوم » مي‌خندد. قطع مي‌كند. مي‌رود

 عليرضا محمدي نيا


لينک | داستان |


اینجا ایران است
شنبه نهم آبان 1388

اينجا ايران است
فرياد زدن قدغن
سكوت علنن
راه رفتن ممنوع
ايستادن شايد
خفقان شديدا

اينجا ايران است

كافه‌هنر / چهارشنبه / دوستي كه اسمش رو فراموش كردم

پ.ن: تصوير شعر تلخه، اما دور از ذهن نيست


لينک | شعر |