دوشنبه هفتم دی 1388
چهارشنبه دوم دی 1388
بغضم گرفت، از خودم بدم اومد
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
قسمتي از يك يادداشت. يك روزي مخاطب داشت اما الان نداره
یکشنبه هشتم آذر 1388
خيلي سخته آدم از رفتن بنويسه، از سفر...مخصوصا سفري كه بازگشتي نداشته باشه و يكي از عزيزانت به اين سفر رفته باشه. باورش سخته كه ببيني داييت، كسي كه هميشه يه نصيحت برات داشت ديگه نيست. كسي كه مثل كوه بزرگ بود اما يه ضايعه مغزي يهو اون رو به سفر فرستاد...خيلي سخته.
پ.ن:
۱. از رضاي عزيز بخاطر دلگرميهاي هميشگيش ممنونم
۲. جواب كامنتها رو بزودي ميدم
چهارشنبه چهارم آذر 1388
شنبه سی ام آبان 1388
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
پ.ن:
اي كاش آستانه انتقاد ما آدم ها بالا بود و زود صورت مسئله را تغيير نمي داديم...آقاي امين كاظميان با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نميشه، پس لطف كن مسئله رو هر جور كه دوست داري تعريف نكن...من به شما تهمتي نزدم فقط خيلي محترمانه پرسيدم چرا اين كار رو كردي ولي شما، بگذريم...دوست عزيز اي كاش در انتخاب كلماتت دقت ميكردي.
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
Daily we open our inbox & read messages sent by friends، but how many times Do we open Quran & read message sent by God?
جمعه پانزدهم آبان 1388
پياده كه ميشود، در را كه ميبندد، بويش را كه باد از پنجره بيرون ميبرد، تنها ميشوم، خيلي. كتابش را فراموش ميكند. ميگذارم فراموش كند. تو آينه نگاهش ميكنم. دور كه شد زنگ ميزنم برگردد. اسمش را ميگذارم بازي دلتنگي. كتاب را بر ميدارد. پياده ميشود. دست تكان ميدهيم. دور ميشود، انتهاي كوچه ميپيچد و ديگر نميبينمش. زنگ ميزنم، ميگويد: « باز چه جا مانده ». ميگويم: « من هم ميخواستم همين را بپرسم، مطمئني چيزي جا نگذاشتهاي؟» ميگويد: « هيچ چيز ». ميگويم: « خواستم مطمئن شوم » ميخندد. قطع ميكند. ميرود
عليرضا محمدي نيا
