تبليغاتX
بن بست ابهام


هر روز
سه شنبه نوزدهم آبان 1388

Daily we open our inbox & read messages sent by friends، but how many times Do we open Quran & read message sent by God?


لينک | تلنگر |


دلتنگی
جمعه پانزدهم آبان 1388

 پياده كه مي‌شود، در را كه مي‌بندد، بويش را كه باد از پنجره بيرون مي‌برد، تنها مي‌شوم، خيلي. كتابش را فراموش مي‌كند. مي‌گذارم فراموش كند. تو آينه نگاهش مي‌كنم. دور كه شد زنگ مي‌زنم برگردد. اسمش را مي‌گذارم بازي دلتنگي. كتاب را بر مي‌دارد. پياده مي‌شود. دست تكان مي‌دهيم. دور مي‌شود، انتهاي كوچه مي‌پيچد و ديگر نمي‌بينمش. زنگ مي‌زنم، مي‌گويد: « باز چه جا مانده ». مي‌گويم: « من هم ميخواستم همين را بپرسم، مطمئني چيزي جا نگذاشته‌اي؟» مي‌گويد: « هيچ چيز ». مي‌گويم: « خواستم مطمئن شوم » مي‌خندد. قطع مي‌كند. مي‌رود

 عليرضا محمدي نيا


لينک | داستان |


اینجا ایران است
شنبه نهم آبان 1388

اينجا ايران است
فرياد زدن قدغن
سكوت علنن
راه رفتن ممنوع
ايستادن شايد
خفقان شديدا

اينجا ايران است

كافه‌هنر / چهارشنبه / دوستي كه اسمش رو فراموش كردم

پ.ن: تصوير شعر تلخه، اما دور از ذهن نيست


لينک | شعر |


یعنی...
چهارشنبه ششم آبان 1388

638712
يعني
 12 ظهر
روز ‌7
ماه 8
سال 63
من شروع كردم به نفس كشيدن

پ.ن: هشتِ هشتِ هشتاد و هشت مبارك


لينک | شخصی |


دلم...
جمعه یکم آبان 1388

دلم گريه ميخواد، چشمام ميسوزه، حالم بده، از دست خودم خسته‌ام، احساس بدي دارم، كمك ميخوام. روم نمیشه به خدا رو بندازم


لينک | شخصی |


خدا، نماز، کفش
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

حاضرم كفش پام كنم برم تو خيابون و به ياد خدا باشم، اما نرم مسجد نماز بخونم اما حواسم به كفش هام باشه، اين حرف رو يه بنده خدايي تو مترو مي‌گفت

پ.ن: اين جمله دكتر شريعتي هست

 


لينک | یادداشت |


رفتار
دوشنبه بیستم مهر 1388

رفتار بعضي آدم‌ها تو مراودات و تو سلام و عليك‌هاي روزمره اِنقدر سرده كه آدم دچار يخ‌زدگي روحي ميشه.  شايد بگيد خوب رابطه نداشته باش، اما چه بايد كرد كه مجبوري رابطه داشته باشي...


 دارم يه سري تغييرات روی قالب انجام ميدم. هر وقت آماده شد آپلودش مي‌كنم


لينک | یادداشت |


طای دسته دار
جمعه هفدهم مهر 1388

معلوم نيست چرا دختر‌بچه‌ها، همين كه « طاي دسته‌دار» را يادشان مي‌دهند زود بر مي‌دارند روي كاغذ مي‌نويسند «لطفا وارد نشويد» و مي‌چسبانند به شيشه ورودي اتاق‌شان!؟ و معلوم نيست چرا همين كه سرشان مي‌شود، از آدم مي‌خواهند براي‌شان يك دفتر چه‌ي خاطرات بخري كه بشود بهش قفل بزني و كليدش را هم پيش خودت نگه داري!

كافه پيانو، چاپ بيست‌و‌سوم، ص:246


 


لينک | کتاب |


يك قانون
یکشنبه دوازدهم مهر 1388

از قوانين زندگي من اينست كه براي اتفاق نه افتاده تصميمي نگيرم. يعني اينكه گاهي وقتا تو ذهنتون براي يه اتفاقي كه قراره تو زندگيتون بيفته يه سري فكر هايي ميكنيد اما وقتي اون اتفاق اون جور كه انتظار داشتيد نيست اون فكر هاتون نقش بر آب ميشه


لينک | شخصی |


رفت و آمد اينترنتي
دوشنبه ششم مهر 1388

يكي رفت يكي اومد. Dial Up رفت، جاش ADSL اومد


پ.ن: ...باشه قالب رو بر ميگردونم

 

لينک | شخصی |


حس
پنجشنبه دوم مهر 1388

حالم از Dial Up بهم ميخوره چون تمام حس هابم را براي وبلاگ نويسي از بين برده...خسته ام كرده


پ.ن: 300


لينک | یادداشت |


روزه خواری سهوی
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

اگه اشتباه نكنم يكي از فرماندهان نيروي انتظامي گفته مردم سهوا روزه خواري ميكنن. من هرچي دارم فكر ميكنم متوجه منظور اين فرمانده نميشم، که چه جوري یکی سهوا روزه خواری میکنه اما  قشنگ حواسش هست كه داره روزه خواري ميكنه...

لينک | عمومی |


یادگاری 2
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

زنگ زدم كسي آنطرف خط نبود
پرواز...فرودگاه...بوق‌هاي ممتد را به يادگار با خود بردم

یادگار 1


لينک | داستان |


تناقض یک رفتار
جمعه سیزدهم شهریور 1388

مرد ميانسالي كنارم رو صندلي مترو نشسته بود، به ايستگاه كه رسيديم روحاني جووني وارد شد و كناري ايستاد بعد چند دقيقه ناگهان مرد ميانسال كه اختلاف سني زيادي با روحاني داشت از جاش پا شد و با اصرار زياد جايش رو به روحاني داد. ايستگاه بعد صندلي كناري من خالي شد و مرد ميانسال سريع رو آن صندلي نشست و زير لب چند تا فحش نثار روحاني كرد كه چرا سريع با اصرار وي روي صندليش نشسته است. من با نگاهي به مرد ميانسال حيران در تناقض رفتارش ماندم

لينک | عمومی |